کند و انتظار داشتم از دوستانی چون خانم ندا-ح مدیر
سایت گاهنامه و خانم لیلا دلیخون که معمولاروزهای
یک شنبه مطالب جالبی در روزنامه ایران دارند
و دیگر دوستانی که خود واقفند و نظراتشان برایم
مهم بود عقیده خود را مینوشتند اما افسوس که
انتظارات همیشه براورد نمیشوند
گفتتم به عسل که شیرینیت از مهر است
صدا امد که نه :اقتضای طبیعیش این است
هم چنین ازاقای مسعود ده نمکی مدیر وبلاگ
زیبای دل شدگان که شهر ه اند به رک گویی
انتظار پاسحی روشن ترداشتم . وتشکرمینمایم
از اقای دکتر فرزاد عزیز که نظر روشنتری دادند.
من درد اصلی را دراحساس تنهائی افراد میدانم
در میان جمع بودن و تنها بودن. در هرمنوتیک چون و
چرائی(تحلیل چگونگی تحلیل)و یا راه و روش تحلیل
برای تحلیل در رابطه علت معلولی تنهائی
بحث های زیادی شده است و نتیجه حاصل به یک
نقطه رسیده است
کمبود مهر درانسانها و رشد مادیت گرائی:
اگر انسانیت انسان به تکلم و عقل است و این
هر دو وسیله اندتا انسان به ارامش برسد ارامش
جسمی و ارامش روحی که من این هر دو را لازم و
ملزوم هم میدانم و جدا کردن انها را غیر منطقی
که در احساس تنهائی این ارامش نیست
وقتی خود را تنها احساس نمیکنی که دیگران هم
تو را از خود بدانند و تونیز دیگران را در این صورت
هرکاری که انجام میدهی از صدق دل است و
میدانی که انها هم همینطورندو میرسی به این
نقطه که همه دوستدار تواند و تودوستدار انهاو ریا
و نقاب در چهره هانیست و..............البته که
نااگاهی خود درد دیگری است و مجال دیگر
میطلبد
گر ره دهم اه را از دم بسوزم باد را
حدی است هربیدادرا این حدهجران تا کجا
|
|
روم به گلشن رضوان که مرغ ان چمنم
تاریخ تقسیم میشود به ادوار تا بتواند زندگی بشر
را در هر برهه تعبیر و تفسیر کند و با اینکه از
استقلال علم جامعه شناسی مدت زیادی نمیگذرد
این علم اهمیت خود را یافته است و کمک تاریخ
میشود تا تبین کند چرائی زندگی جامعه را ودر
هرمنوتیک چون و چراها میرسیم به دوره حال و
اینکه بزرگترین مشکل انسان در قرن بیست و یکم
چیست که من در این وادی وارد نمیشوم اما اینکه
مشکل اجتماعی فعلی ایران و ایرانیان چیست
درد مشترک است و پرداختن به ان وظیفه
ماست و لذامن از شما میپرسم که:به نظر شما
اگر از صد ها گرفتاری و درد و مشکل فقط یکی را
بایدبزرگ کرد و بان بها داد ان درد چه میتواند
باشد؟
من نیز چون شمانظر خود را دارم که در ادامه
مطالب بعرض خواهم رساند.
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را
شهر یاران بودو خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر امد وشهریاران را چه شد
وقتی که از نزدیکترین کسانت انتظار محبت داری و بجای ان
زخم زبان میشنوی میتوانی بقول ان روانشناس ریلکس بمانی؟
و یا تو هم بدنبال بهانه ای خواهی بود تا یکی دیگر مظلوم تر
از خود گیر بیاوری و عقده بر او بگشائی و این چنین است
که ادب جای خود را به تهمت ها و توهین ها میدهد و ارزش ها
عوض میشوند و اگرهم بخواهی رعایت کنی گفتارت میشود
لفظ قلم حرف زدن و وفاداریت را خریت حساب میکنند
(گاهنامه خانم ندا –ح) و دلها از هم دور میشوند و تنهائی بر
انها حکومت میکند و چه حکومت مستبدانه ای و انگاه
برای عقب نماندن از قافله هر کس داشته خود را بزرگ میکند
تا خودی بنماید و سر کوفت را جبران نماید و فراموش میشود
مهربانی .... رحمانیتی که رب العالمین خود را بان موصوف
کرده است در بندگانش فراموش میشود و هر چه بدنبال ان
بروی کمتر خواهی یافت ....................................
صفای بوستان از "دوستان" است
او نمیدید و از دور خدایا میکرد
خوشبختی در همین نزدیکی است شاید پشت پنجره
اطاقت باشدو شاید در باغی که بهار را بهانه کرده و
خود را ارایش نموده تا تو عزیزترین بوسه عطر باغ را
در مشام حس کنی و به خوشبختی برسی و برایت
میگویم خوشبختی در قلب توست کافی است
عروس زیبای دل را اجازه پرواز دهی و پنجره را
باز کنی و باغی را بهانه نمائی و به اون برسی
و تو این همه نگران فردائی که هر گز تمام
نخواهد شد
یک لیوان پر از اب را اگر در دستت ده دقیقه نگهداری
دستانت خسته نمیشوند اما اگر همان لیوان اب را با
همان حجم اب ده ساعت در دست نگهداری دستت
خسته میشود ا.
نگرانیها هم همین طورند زیادی در دل که نگه شان
بداری اذیت میشوی و بخود رنج میدهی و افسوس
که تو توجیه گرخوبی هستی و من اب در هاون
می کوبم
زمان خوشدلی در یاب و در یاب
که دایم در صدف گوهر نباشد
که دعای دردمندان زسر نیاز باشد
انسان روحی جون گل نازک و بدنی سخت چون
سنگ خاراداردو در این حاکمیت پست مدرنیسیم
(جهان نوین متشکل از هویت های متکثروپراکندهُ
ُ حدوث ریشه ایُ کثر ت تقلیل نا پذیر بلکه روز افزون
داده هاو انسان حیران مانده در ان همه اطلاعات )
از بعد سخت جانی او میکاهد و بر بعد نازک دلیش
میافزاید اگر مقایسه به رایانه ها شود همانند کاربر
همگانی از سخت افزاری رو به نرم افزاری مینمایدو
رنج بدنی به رنج درون تبدیل میشود و میرسد به
نقطه ای که از دست خودگله ها داردوفریاد با لب
بسته میزند و تسکین غم با گریه در تنهائی میکند
من میخواستم از تولید و توزیع کنندگان رنج در داده
ها که عامل استرس استفاده کنندگان از این
اطلاعات است صحبتی بکنم که دیدم سخن بدرازا
میکشد و در عصر اموزش تست ها خواننده را تحمل
ان نباشد. زمانیکه تو از دست خویشتن خویش بی
علت خسته ای من چگونه از تو طلب ذره ای
وفانمایم که هیچ را القا شده ای وبه تنهائی
رسیده ای و مهر و وفا در خبال می جوئی و
نه درعشق جقیقی.
بکجارود کبوتر که اسیر باغ باشد
گفته میشود همه چیز بقول فروغ فرخزاد در یک
دهان سرد مکنده به نقطه تلاقی و پایان میرسند
اما خاک در همان حال که مولد حس فنا و پایان
است مولد حس ابدیت نیز هست خاک در من
احساس ابدیت پدید میاورد و بویژه در بهار تنها
به حربه بهار است که درختان در کوچه ها و
خیابانهای شهرهادیده میشوندو چندان از
طراوت سبز بهاری میدرخشند که خیابان
را تحت تاثیر قرار میدهند و من می اندیشم
که این همان خیابانی است که در تابستان
و پائیز و زمستان بود در ان فصل ها خیابانها
هم تکراریند و گویی درختان پشت بمن دارند
و جلوه شهر میگیرند و گم میشوند در قلعه ای
که انسان پیروز بر منطق طبیعت در ان مسکن
گزیده است اما در شهر هیچ چیز ابدی نیست
همه چیز تاریخ و زمان تولید و انقضا دارد
و تو باید مواظب هزار بعد و چهره باشی
تا زندگی را نبازی و این کارکه از توانت
خارج شد نگرانی بسراغت می اید و میمانی
در تعلیق میان ابدیت و فنا. طبیعت ثانوی از
همین جا ناشی میشود. زندگی در یک
فضای معلق و بی بنیاد . زندگی در غفلت
از ان تشویش بنیادین جاری است . بهار
که میشود درختان با طراوت خود هجوم
میاورند مثل نمی از هوشیاری و من از تو
میخواهم که این را قدر بدانی و خماری
بهار رادر رویاپیوند دهی تا شاید ارامشی
که من برایت ارزو دارم را بیابی .موافقی؟
پرده استتاری برای از هم گسیختن سامان یک
نظم هویتی و دگر گونه جلوه دادن ان است
بنا بر این خیال پردازی نوعی قاب است که از
خلال ان واقعیت به گو نه ای خاص دیده میشود
میل به این قاب سرایت میکند و طبیعت جهت دار
و غرض و مرض الود خود را بران تحمیل میکنداما
قبل از میلُ این خیال پردازی ماست که بما یاد
میدهد که میل خود را به چه چیزی معطوف
کنیم تو قبل از هر چیز از کجا میدانی که میل
بستنی خوردن کرده ای این همان چیزی است
که خیال پردازی بتو میگویدیعنی خیال پردازی
میل را می سازد و حالا اگر نتوانی انرا در
واقعیت بدست اوری خیال پردازی بکمک میاید
و انرا در خیال بتو بارمغان می اورد.
بعد از این صغرا و کبرای طولانی منظور اصلی
گفتن ازکالای کیمیای امروز یعنی عشق و محبت
است که همگان بدنبال انند و طرفه انکه هرچه
بیشتر میدوی دورتر میشوی و هر چه از او
دورتری بیشتر میگوئی و این را کسی که جا مانده
است بیشتر و بهتر درک میکند.
خیال پردازی چه کارها که نمیکند
من فکر میکنم مدیر وبلاگ دریچه اصرار بر باطل
دارد هر کسی در خیال خود خودش است
در واقعیت انچه که جامعه و فرهنگ و .........
تحمیل میکند او را میسازند .
بایدرنگ ها بر خلاف میل عوض کندتا بقا یابد
که عرف تخت بالاتر ازافکار کسی است که
بر ان مینشیند
(در این نوشته از نظریه ژیژک استفاده شده
است)
ناخواسته همراه پریشانی خاطر پیش امد و تو
حمل بر بد عهدی کردی ومن منتظر تماسی از
طرف تو بودم وهر دو در اشتباه بودیم
چگونه سر ز خجالت بر اورم بر دوست
که خدمتی به سزا بر نیامد از دستم
از خانم مسنی که ادیب است و شوهر مشهور
نویسنده اش مرحوم شده علت حلقه ای که هنوز
بر انگشت داشت را پرسیدم با فروتنی و تبسم
مخصوصش گفت این یعنی سایه بر سری دارم
گفتم اما ........سخنم نا تمام گذاشت و گفت
خموش مباد که از خواب و رویای قشنگ بیدارم کنی
که او در دل من هنوزسکنی دارد
و گذشت ایام همچنان میگذشت تا در دارو خانه ای
که خانم دکترجوانی مدیر فنی اش بود نوشته زیر را
دیدم که بنا باظهار خودش هر روز چند بار میخواند :
دخترك خنده كنان گفت كه چيست
راز اين حلقه زر
راز اين حلقه كه انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته است به بر
راز اين حلقه كه در چهره او
اينهمه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت
حلقه خوشبختي است حلقه زندگي است
همه گفتند : مبارك باشد
دخترك گفت : دريغا كه مرا
باز در معني آن شك باشد
سالها رفت و شبي
زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر
ديد در نقش فروزنده او
روزهايي كه به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته هدر
زن پريشان شد و ناليد كه واي
واي اين حلقه كه در چهره او
باز هم تابش و رخشندگي است
حلقه بردگي و بندگي است
وبلاگ دریچه مدیری دارد که با عنوان(من خودم
هستم) نویسنده را که خودش باشد معرفی میکند
میخوام بپرسم در این هوای الوده به نیرنگ و ریا ایا
کسی میتواند خودش باشد
روستای کند وان که حیفم امد دوستان را در این
نشاط شرکت ندهم:
روستای کندوان در حدود ۴۰کیلومتری تبریزدر دامنه
کوه واقع است و خانه های روستائیان در خود کوه
و بصورت غار های کوچکی است که با کندن کوه در
سر بالائی احداث کرده اند
اب چشمه کندوان بمناسبت حل کردن سنگ کلیه
مشهور است و بنوعی مدر (ادار اور )است و اب
سبکی داردو پزشکان اب چشمه را به بیمارانی
که سنگ کلیه دارند تو صیه میکنند. موقعی که من
بانجا رسیدم غروب دل انگیز بر روی برف های مانده
از زمستان عشوه کنان دل از هر بیننده را می ربود .
کثرت مسافران که از نقاط مختلف امده بودند تعجب
اور بود . دختران بومی که پیراهن های رنگی و
شلوارهائی از همان رنگ و روسری شالین بر سر
داشتند دست در دست هم و بردیف رقص محلی
(جالمان) میکردند که ازخانمهای میهمان
(مسافر) ارام و قرار را ربوده و ایشان هم به
رقص پیوستند یک طبال و یک سرنا زن این رقص
را همراهی میکردند زبان و اهلیت مفهوم خود را
از دست داده بود لبخند بر چهره هاحکایت از
وحدت در کثرتی میداد که دلم میخواست
دنیا میدید که با رواج جوک های انچنانی نمیتواند
شادی و وحدت را از این ملت بگیرد. اقایان را تاب
تماشا نیامد ردیف دیگری تشکیل شد و رقص مردانه
شروع . بنوبت پای راست و چپ یک نیم قوسی
میچرخید و موقعی که هر دو پا روی نوک انگشتان
زمین بودند حرکت بیضی وار شانه ها برقص مفهوم
کلامی میدادو چه زود غیر بومیان با این رقص اشنا
شدند . سرنا زن زیر فشار فوت کردن سرنا سرخ
سرخ شده بود و مشتاقان شادی پولها دادند.
هم جان بود و هم جانان .
بی اختیار یاد تو صیف رقص های خانم نازنین
(گل یخ) و خنده های خانم ندا.ح (گاهنامه)
افتادم و ارزو کردم خانم رویا(سبکبال) انجا بودند
و اشعار نوی میسرودند و هم چنین خانم
زهرا (تا اوج) بودند و پرواز میکردند تا اوج.
اقای دکترفرزاد که اهل دینند و شادی جایشان
خالی بود که هم از طب خبری بود و هم از ...
خستگی از تن میرفت وبر فرح روح می افزود.
دل کندن مشکل بود . بازار چه فروش خوراکی های
محلی رونق داشت و جالب اینکه اکثرفروشندگان و
خریداران خانمها بودندو اقایان در نوشیدن از اب
چشمه ُ که سردی یخ تازه اب شده را داشت
در نوبت ایستاده بوده بودند و حتی ظروف بزرگی
را برای بردن اب پر میکردندکه شاید برای باری
دیگر نتوانند امدن را و نعمت خداوندی از دستشان
برود
مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد
نـقش هـر نغــمه كه زد راه به جـايي دارد
عالم از ناله ی عـــــشاق مـبادا خالــي
كه چه خوش آهنگ و فرحبخش هوايي دارد
پير دردی كش ما گرچه ندارد زر و زور
خــوش عـطابخش و خـطا پـوش خدايي دارد
اگر خوب یا که بد بودم حلالم کن
در اخرین روزهای سال ۱۳۸۶ دلم میخواد از دوستان
حلالیت بطلبم . اگر رنجشی شده و دلخوری پیش
امده که هر دو مورد را میدانم هست نه از روی عمد
و نه از روی عادت اخلاقی که بعلت حفظ اسراری
است که من عادت دارم همیشه رعایت نمایم .
گاها هم سر پوشیده اشارتی به نا گفته هائی در
وبلاگ کرده ام که خوشبختانه دوست مخاطب انرا
بلافاصله گرفته و شرحی بر نوشته خواسته که خوب
تا توانسته ام برداشت از ان مطلب را بخود ایشان
گذاشته ام تا هر کس با حسن ظن خود یار غار گردد
البته همیشه هم حسن ظن نبوده سوئ ظن هائی
هم داشته اند و من میدانم نه از افکار دوستان بلکه
از نامردمی و نا مرادی ایام است که اعتماد ها را از
بین برده و این عدم اعتماد ها در وبلگ ها داد و بیداد
تنهائی را بلند کرده است .کاش میشد مثال هائی را
بزنم اما افسوس که همان رعایت حفظ اسرارناتوانم
میکند .
دعایم پایداری دوستیها و نزدیکی دلها به رب متعال
است که شاید او هم نظری کند و ارزوها ی بندگان
براورده بخیر گردد . شمع را در دل می افروزم
که عمر فانی در گذرو فرصت ها ناکافی و دعارا
اول بر استجابت حاجت دوستان مینمایم که
خوشحالی من در زیبا شدن روزگار انسانهائی است
که بنوعی با همیم ومن تنهائی نا توانم ازشادی .
و خداوند میداند که تا بتوانم کینه را در دل راه
نخواهم داد که اغاز ی بر حرام و یا منکر گردد.
گر چه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شیشه عطر بهار
لب دیوار شکست
و هوا پر شد از بوی خدا
همه جا ایت اوست
دیدنش اسان است
سخت ان است نبینی اورا..............
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مژه سیاهت ار کرد بخون ما اشارت
این خون ما واین رای تو نگارا
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام اشنائی بنوازد این دل اشنا را
با عرض معذرت از حافظ شیرین سخن برای
اصلاح ابیات دوم چهارم برای نیل به مقصود
که در بیت دوم حافظ(زفریب او بیندیش و
غلط مکن نگارا) بود ودر بیت چهارم نیز
اضافاتی داده شد
عشق خانه خود را دارد و با عقل نمیتواند
هم منزل گردد عقل استدلال خود را دارد تز
داردانتی تز داردو انگاه به سنتز میرسد اما
عشق میهمان ناخوانده است دق الباب نکرده
واردمیشود و همراه خود کادو قشنگی از
خود به دل میدهد ،زیبائی، عاشق نمیتواند در
معشوق غیر حسن و زیبائی چیزی ببیند
(هر چه کنداورواست گر تو بنالی خطاست)
و این زیبائی چنان نشئه ای به عاشق میدهد
که سبکبال میگردد و مدهوش زیبائی
معشوق و از این رو ست که عاشق مستانه
مست است و این خود لذتی است که عاقلان
در تمام لحظات زندگی خود از ان محرومند
و من غبطه میخورم بر احوال ان پیری که
خرقه رهن،خانه خمار داشت.تو بانوی
عاقله نیز بر زلیخائی که حسن یوسف از
خود بی خودش کرده بود.
اما این روزها مشاهده عاشقانی که بقول
ان دوست گرامی امروز عاشقند و فردا
فارغ و پس فردا شاکیدشوار نیست .
این هوس است و عشق نیست
صوفي از پرتو مي راز نهاني دانست
گوهر هر کس ازين لعل تواني دانست
میخواد تصمیمی بگیری و درپی هدفت اقدام کنی اما نمیدانی
چه هدفی داری .
بعضی وقتا از دست خودت هم خسته میشی بخواهی فریاد
بزنی کدام فریاد؟ چه فریادی؟ فریادها هم افسانه شده اند .
تو تا حالا شده تنهائی فریاد بزنی تا تخلیه بشی؟ نه تو و نه
هیچ کس دیگر این کار را نمیتوانند بکنند انوقت میشود بغض
و این فریادهاقطرات ابی میشوند که از چشمانت سرازیرند
خانم و اقا هم ندارد بی قراری اپیدمی است.
وبلاگ نغمه دل .فریده خانم (۴/۱۲/۸۶)ووبلاگ هیچکس
تنهائیم را حس نکرد. رویا خانم(۱/۱۲/۸۶)و.............دلیل های
این مدعاست.
طبیعت دارد نو میشود تو فراموش کرده ای نو شدن را .
از درون میخواهی بهار را احساس کنی اما تا بخود بیائی
بهار هم گذشته است.
تو پرنده زیبای من که عقل کلیُ اما اصرار بر احساسی
داری که از عقل سر چشمه نداردانقدر در بکار گیری کلمات
وسواس داری که که وقتی ان کلمات به جمله تبدیل
میشوند .......بماند بهتر است
مباد پرواز را فراموش کنی که زمین گیری سخت است .
ارزوی بر حقت را قبول دارم و دست دعا که رحمان خود چاره
کند .
داری طغیانی را از سر میگذرانی که از درون است و
قبل از همه بر علیه خود .مواظب پرتگاه ها باش .
نور بودیم و شدیم از کار ناهنجار نار
صد حقیقت را بکشتیم از برای یک هوس
از پی یک سیب بشکستیم صدها شاخسار
بود. تو که شادی را دوست داری و همه چی را برای لبخند
واقعی میخواهی اما حیف در اوج شادی هم ته دلت
تقاضای غم داری چون شادی دیگران برات مهمتره تا
خوشحالی خودت. ان عقل کل هم بدلت مجال نمیدهد
تا اوج بگیری و پروازکنی و رها از تمام دنیا با دلت باشی و
زیبائی های واقعی را انطوریکه خواسته خودت هستند
درک کنی .تو که مهربانی را در ذات خود داری و بیشتر
از مهرمتقابل تقاضائی نداری و نسیم را که میبخشدبی
انکه تقاضائی کند الگوی کرده ای و همانند شبنم که گل
را مامن دارد منتظری تا شا نه ای را پناهگاه کنی.
کاش میشد غم را داد وستد کرد من حاضر بودم غمت را
بگیرم بیک لبخند ی از تو و انبان سازم لبخندت را و غمت را
در دل .فدایت سرت دل من که کهنه زخمها دارد این هم
روی انها.
شب در انتظار روز و روز در انتظار شب بودن تا ارامش از
دست رفته را بازیافتن جفای به دل است وتنگی روزگاران
و ایام دارداین رنج هایت دلتنگم میکند
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل می خواستی از عشق من
جان و دل را می سپارم روز و شب
می زنی تو زخمه و بر می رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب
هفته آینده ، دوشنبه 22 بهمن مطابق با 3 صفر سالروز
ولادت امام محمد باقر (ع) است از این معدن دانایی اصیل
می پرسند که شیعه شما چه جور آدمی است و او می فرماید : ..
شیعه ما ، برای همسایه اش برکت دارد .
داستاني رسيده اند همين يكي بود يكي نبود اغاز
قصه ها تا ميشنوي از يكي بودش شيريني و يكي
نبودش تلخي را حس ميكني از امير ارسلان تا قلعه
سنگ باران وديو هاي سياه وسفيد تا ميرسي به
شهر لال ها و شهر كورها و توصيه داخل پرانتزي راوي
قصه كه به شهر كوران چون رسيدي كور شو(خودت
را بكوري بزن) و من كنكاش فكري داشتم در ان سن
كوچك كه اين شهر كوران چگونه مي تواند باشد .
اخه نانوايش خياط و بناهاش چگونه كار ميكنند و شده
بود براي من مشغله ذهني تا رسيدم به داستاني از
شيخ اشراق:
دسته اي از خفاشان با مرغي پرنده هم اشيان شدند
و سخن به دانه وخوراك چون رسيدخفاشان ازمرغ
پرنده پرسيدند شب باين روشني تو چرا روزها كه
تاريك است پي دانه ميروي و مرغ پرنده هرچه گفت
كه روشني در روز است و شب مالك تاريكي ؛
خفاشانرا قبول نيفتاد وانديشه كردند كه مرغ پرنده
ايشان را به تمسخر ميگيرد و بر ان شدند تا چشمان
پرنده را از كاسه بيرون اورند . ان مرغ از بيم چشم
سخن ايشان قبول كرد و تا زنده بود خودرا بكوري زد
تا با چشم بزيد.
من از ان موقع باين نتيجه رسيدم كه شهر كوران
همين شهر هاي خودمان است ديدن و چشم
فرو بستن . شنيدن و بزبان نياوردن و الا دوستي ها
بهم ميريزد. تنها ميماني.شايد هم جان بر سر بينائي
نهي پس به شهر كوران چون رسيدي !!!!!؟
دوست من اقای دکتر فرزادکه نظرات ریاست جمهوری
دارید این روش دموکراتیک است یا پوپولیسم است؟
من دلم میگیرد
وقتی از پنجره میبینم
بر بلندای ان درخت تنومند بزرگ(۱)
اشیان کوچک پرنده (۲)
که بامیدی ساخته بود
فرو میریزد به باد(۳)
و تو از عشق پرنده به درخت میگوئی
درختان روز قیامت بکجا خواهند رفت
چه کسی بادرا سرزنش خواهد کرد
۱ـدرخت =مرد ۲ـپرنده=زن ۳ـباد=اداب و سنن
گفتمش دل می خری؟ پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو، تنها بخند
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود
سرما را او هم قبول کرده است نوازش های روشنی
بخشش را دوست دارم درب های ماشین را میبندم و
میخواهم با یاد اخرین پست سایت گاهنامه خانم ندا
تنها تو ماشین دوری بزنم تا ارامشی بیابم در اولین پیچ
چشمم به پارچه های روی دیوار میافتد که بمناسبت ماه
محرم نصب شده اند و هر کس بنا به بضاعت خود در
انها چیزی نوشته و یا نقشی نگاشته است شهر بعد از
عاشوراسکوت محزونی دارد و این حزن بمن که از درون
بهم ریخته ام سرایت میکند به چراغ قرمز رسیده ام بر
خلاف میلم میایستم یاد شمعهائی نذری میافتم که برای
روشنی اشیان دوستی باید روشن میشدند و خاموش
ماندند.چراغ قرمز چقدر طولانی شده حوصله ام سر
میرود در اولین محل مناسب پارک میکنم دست ها بالش
سر میشوند روی فرمان ماشین.رویای سبکبال تنها
شده است ان هم تنهائی که هیچ کس قادر به درک
کردنش نیست . بانوی برفی طغیان کرده است و
میخواهد همه اب ها را گل بکند. ننه سر مابه خانه
شادی رسیده است. شکستنی از مردی میگوید که جای
برادر را غصب نموده است. زهرا که پر برواز میخواست تا
اوج بگیرد توسط خانها شاید هم اقا خانها اشفته شده
است . بانوی شیرازی که زاهد بود و نصیحت گو با یک
صحبت بهم میریزدو میخواهد اگر به ریا هم شده از زبان
تو حرف و حدیث خود را بشنودو لیلی کشی را پیشه
سازدبرای تزکیه نفس و افزودن برزهد.میخواهم کانال
تصاویر خیال را عوض کنم اما همه کانال های خیال
مفهوم کما و بیش یک نقل را دارند . همان بهتر که درد
خود بچاه ویل بگوئی چاه ویل اینترنتی..بعضی وقتاکه تنها
توی ماشین میشینی و هی دور میزنی توی خیابون و
فکر میکنی... اونوقته که از ترافیک و چراغ قرمز و
شلوغی و هر چیزی که مانع حرکت ماشین بشه
میخوای لذت میبری... نمیشود. هیولای درون نمیگذارد.او
هم کوتاه بیاید هیولای بیرون ابستن است تا در درونت
هیو لاهای درون زاده شوند.تا ترا با خود ببرند .
دوستان این پست را بر خلاف میل باطن نوشتم و
نمیخوام نظری داده شود
ازرده دلی ازرده کند انجمنی را یعنی افسردگی ،
غم ،شادی،خوشحالی، مسری هستند یک
نوعی اپیدمی ودوستانی که پست های قبلی را
خوانده ا ند میدونند که امروز دوشنبه روز من است
و من امروز شادم وخوشحال و کم کسری
خوشحالی خود را با خواندن چندمین بار وبلاگ
او تکمیل مینمایم .
او که مقدمه وبلاگش را با یک شیرینی خاصی
شروع میکند تا از تلخی دردی که در متن بیان
میکند بکاهدو با اینکه این درد را بخود نسبت
میدهداما با مختصر تفکری درد مشترک است .
در اخر با اخطاری که میدهد نتیجه لازم رامیگیرد
و این نتیجه همانندنیشگونی است که مادر از
فرزند میگیرد تا مانع خطای اوگردد و مزه شیرین
این نیشگون ها در کام من مانده اند و دلم
میخواهد ادامه داشته باشند.
شما نظرتان چیست؟
دوشنبه ها روز من است یعنی از کودکی بوده در این روز از هفته خوشحالم و سر مست و دوستان هم تا توانسته اندهم کمکم کرده اند و هم در این شادی شریک بوده اندتاریخ تولداین وبلاگ هم از دوشنبه شروع شده و در یکی از همین دوشنبه هامن اورا بتوسط همین وبلاگ یافتم و حالا شده مونس من و سنگ صبور م
هر چند تا حالا ندیدمش اما از تمام رازهای زندگیم اگاه است و حتی اسراری راکه تا بحال بکسی نتوانسته بودم بگم بهش گفته ام و این روزها او هم دارد بمن اعتماد میکند و اماهنوز اطمینانش کامل نشده است .نمیدانم چرا؟
بیچاره پرنده در این روزهاکه همه چیز زیر برف پنهان شده بی دونه مونده و تو به
براقی برف فکر میکنی و بیاد برف بازی کودکانه مشتی برف برمیداری و میمونی که
بر سرکی بزنی. اشیان پرنده هم برفی شده و شکم گرسنه اش اواز را از یادش برده
است و تو دلت میخواهد سوت بزنی تا گرمی دلت سردی هوای بیرون را از یادت ببرد
امشب ماه محرم خون خورشید را بمشام میرساند و یادم میافتد که شیون با زینب معنی یافته است شیونی که در طول تاریخ فریاد مظلومیت زنانه ای است که دلش در میدان جنگ است و خون دادن همچو برادر ارزویش "اما نگهداری امانت شهدا را برشانه دارد ورسالت پیام رسانی برعهده . ارزو بردل هم شیون برادر داردوهم شیون ارزو. و این شیون ارزوی زینبی در تاریخ مانده است و زینب شده است جلوه زیبا ی بی قراری
يک زن ميان محملی، اندر غم و تاب و تب است
اين زن صدايش آشناست،ای وای من او زينب است
میگوئی بارش برف زیبائی مخصوصی دارد لذتی
من که بچه برفم هر گز![]()
وامروز که برف خوبی میبارد شال و
کلاه میکنم وپیاده میزنم بیرون شاید نظرم عوض شود
