بود. تو که شادی را دوست داری و همه چی را برای لبخند
واقعی میخواهی اما حیف در اوج شادی هم ته دلت
تقاضای غم داری چون شادی دیگران برات مهمتره تا
خوشحالی خودت. ان عقل کل هم بدلت مجال نمیدهد
تا اوج بگیری و پروازکنی و رها از تمام دنیا با دلت باشی و
زیبائی های واقعی را انطوریکه خواسته خودت هستند
درک کنی .تو که مهربانی را در ذات خود داری و بیشتر
از مهرمتقابل تقاضائی نداری و نسیم را که میبخشدبی
انکه تقاضائی کند الگوی کرده ای و همانند شبنم که گل
را مامن دارد منتظری تا شا نه ای را پناهگاه کنی.
کاش میشد غم را داد وستد کرد من حاضر بودم غمت را
بگیرم بیک لبخند ی از تو و انبان سازم لبخندت را و غمت را
در دل .فدایت سرت دل من که کهنه زخمها دارد این هم
روی انها.
شب در انتظار روز و روز در انتظار شب بودن تا ارامش از
دست رفته را بازیافتن جفای به دل است وتنگی روزگاران
و ایام دارداین رنج هایت دلتنگم میکند
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل می خواستی از عشق من
جان و دل را می سپارم روز و شب
می زنی تو زخمه و بر می رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب
هفته آینده ، دوشنبه 22 بهمن مطابق با 3 صفر سالروز
ولادت امام محمد باقر (ع) است از این معدن دانایی اصیل
می پرسند که شیعه شما چه جور آدمی است و او می فرماید : ..
شیعه ما ، برای همسایه اش برکت دارد .
داستاني رسيده اند همين يكي بود يكي نبود اغاز
قصه ها تا ميشنوي از يكي بودش شيريني و يكي
نبودش تلخي را حس ميكني از امير ارسلان تا قلعه
سنگ باران وديو هاي سياه وسفيد تا ميرسي به
شهر لال ها و شهر كورها و توصيه داخل پرانتزي راوي
قصه كه به شهر كوران چون رسيدي كور شو(خودت
را بكوري بزن) و من كنكاش فكري داشتم در ان سن
كوچك كه اين شهر كوران چگونه مي تواند باشد .
اخه نانوايش خياط و بناهاش چگونه كار ميكنند و شده
بود براي من مشغله ذهني تا رسيدم به داستاني از
شيخ اشراق:
دسته اي از خفاشان با مرغي پرنده هم اشيان شدند
و سخن به دانه وخوراك چون رسيدخفاشان ازمرغ
پرنده پرسيدند شب باين روشني تو چرا روزها كه
تاريك است پي دانه ميروي و مرغ پرنده هرچه گفت
كه روشني در روز است و شب مالك تاريكي ؛
خفاشانرا قبول نيفتاد وانديشه كردند كه مرغ پرنده
ايشان را به تمسخر ميگيرد و بر ان شدند تا چشمان
پرنده را از كاسه بيرون اورند . ان مرغ از بيم چشم
سخن ايشان قبول كرد و تا زنده بود خودرا بكوري زد
تا با چشم بزيد.
من از ان موقع باين نتيجه رسيدم كه شهر كوران
همين شهر هاي خودمان است ديدن و چشم
فرو بستن . شنيدن و بزبان نياوردن و الا دوستي ها
بهم ميريزد. تنها ميماني.شايد هم جان بر سر بينائي
نهي پس به شهر كوران چون رسيدي !!!!!؟
دوست من اقای دکتر فرزادکه نظرات ریاست جمهوری
دارید این روش دموکراتیک است یا پوپولیسم است؟
من دلم میگیرد
وقتی از پنجره میبینم
بر بلندای ان درخت تنومند بزرگ(۱)
اشیان کوچک پرنده (۲)
که بامیدی ساخته بود
فرو میریزد به باد(۳)
و تو از عشق پرنده به درخت میگوئی
درختان روز قیامت بکجا خواهند رفت
چه کسی بادرا سرزنش خواهد کرد
۱ـدرخت =مرد ۲ـپرنده=زن ۳ـباد=اداب و سنن
گفتمش دل می خری؟ پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو، تنها بخند
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود
سرما را او هم قبول کرده است نوازش های روشنی
بخشش را دوست دارم درب های ماشین را میبندم و
میخواهم با یاد اخرین پست سایت گاهنامه خانم ندا
تنها تو ماشین دوری بزنم تا ارامشی بیابم در اولین پیچ
چشمم به پارچه های روی دیوار میافتد که بمناسبت ماه
محرم نصب شده اند و هر کس بنا به بضاعت خود در
انها چیزی نوشته و یا نقشی نگاشته است شهر بعد از
عاشوراسکوت محزونی دارد و این حزن بمن که از درون
بهم ریخته ام سرایت میکند به چراغ قرمز رسیده ام بر
خلاف میلم میایستم یاد شمعهائی نذری میافتم که برای
روشنی اشیان دوستی باید روشن میشدند و خاموش
ماندند.چراغ قرمز چقدر طولانی شده حوصله ام سر
میرود در اولین محل مناسب پارک میکنم دست ها بالش
سر میشوند روی فرمان ماشین.رویای سبکبال تنها
شده است ان هم تنهائی که هیچ کس قادر به درک
کردنش نیست . بانوی برفی طغیان کرده است و
میخواهد همه اب ها را گل بکند. ننه سر مابه خانه
شادی رسیده است. شکستنی از مردی میگوید که جای
برادر را غصب نموده است. زهرا که پر برواز میخواست تا
اوج بگیرد توسط خانها شاید هم اقا خانها اشفته شده
است . بانوی شیرازی که زاهد بود و نصیحت گو با یک
صحبت بهم میریزدو میخواهد اگر به ریا هم شده از زبان
تو حرف و حدیث خود را بشنودو لیلی کشی را پیشه
سازدبرای تزکیه نفس و افزودن برزهد.میخواهم کانال
تصاویر خیال را عوض کنم اما همه کانال های خیال
مفهوم کما و بیش یک نقل را دارند . همان بهتر که درد
خود بچاه ویل بگوئی چاه ویل اینترنتی..بعضی وقتاکه تنها
توی ماشین میشینی و هی دور میزنی توی خیابون و
فکر میکنی... اونوقته که از ترافیک و چراغ قرمز و
شلوغی و هر چیزی که مانع حرکت ماشین بشه
میخوای لذت میبری... نمیشود. هیولای درون نمیگذارد.او
هم کوتاه بیاید هیولای بیرون ابستن است تا در درونت
هیو لاهای درون زاده شوند.تا ترا با خود ببرند .
دوستان این پست را بر خلاف میل باطن نوشتم و
نمیخوام نظری داده شود
