دیوانهی روی اوست دایم
اشفته موی اوست پیوست
صندلی بار دیگر بی هیچ صدائی مرا تحمل میکند
در این سالیان برایش عادت کرده ام و شده است
مونس تنهائی من از همه بیشتر او مرا تحمل کرده
است . مواقعی شده که ازدست خود خسته بوده ام
اما این دوست خوب تحملم کرده است نشسته ام
زیر درخت که برایم جنگل کوچکی است جعبه کوچک
دیجتال را روی زانو گشوده ام و مینویسم و گوش
می سپارم به کمانچه اصغر بهاری وبا هابیل علی اوف
مقایسه اش میکنم وهم ان مرغ ابی درون جعبه
دیجتال توی برکه که با آهنگی ناموزون آب را از لای
پرهای خود عبور می دهد و به جوی باریک جلوه
می فروشد، و هم مرغان هوادر دلشان جز هوای
کمانچه نیست
چون می پیچد در گوش روزگار کمانچه بهاری؛
بهار هم کش می آید به عشوه این کمان. حیف
کسی نیست تا بپرسم چرا پیانو و ویالون و گیتار
و تار و دنبک و دف همه را می زنند، اما این یک
را می کشند. کمانچه رامی کشند.
به خودم جواب می دهم: لابد چون از جنس کمان
است. تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم
و من غمین. همه غمم بود از همین، که خدا
نکرده خطا کنی.
چند روز نبودم و لابد گلایه خواهی کرد نمیدانم
معتکف شده ام تا شاید سر از کار خود در ارم
که هر چه فکر میکنم ناتوانم از این:
پرسیدم از و واسطه هجران را
گفتا سببی هست بگویم انرا
من چشم توام اگر نبینی چه عجب
من جان توام کس نبیند جان را
|
|
||
کند و انتظار داشتم از دوستانی چون خانم ندا-ح مدیر
سایت گاهنامه و خانم لیلا دلیخون که معمولاروزهای
یک شنبه مطالب جالبی در روزنامه ایران دارند
و دیگر دوستانی که خود واقفند و نظراتشان برایم
مهم بود عقیده خود را مینوشتند اما افسوس که
انتظارات همیشه براورد نمیشوند
گفتتم به عسل که شیرینیت از مهر است
صدا امد که نه :اقتضای طبیعیش این است
هم چنین ازاقای مسعود ده نمکی مدیر وبلاگ
زیبای دل شدگان که شهر ه اند به رک گویی
انتظار پاسحی روشن ترداشتم . وتشکرمینمایم
از اقای دکتر فرزاد عزیز که نظر روشنتری دادند.
من درد اصلی را دراحساس تنهائی افراد میدانم
در میان جمع بودن و تنها بودن. در هرمنوتیک چون و
چرائی(تحلیل چگونگی تحلیل)و یا راه و روش تحلیل
برای تحلیل در رابطه علت معلولی تنهائی
بحث های زیادی شده است و نتیجه حاصل به یک
نقطه رسیده است
کمبود مهر درانسانها و رشد مادیت گرائی:
اگر انسانیت انسان به تکلم و عقل است و این
هر دو وسیله اندتا انسان به ارامش برسد ارامش
جسمی و ارامش روحی که من این هر دو را لازم و
ملزوم هم میدانم و جدا کردن انها را غیر منطقی
که در احساس تنهائی این ارامش نیست
وقتی خود را تنها احساس نمیکنی که دیگران هم
تو را از خود بدانند و تونیز دیگران را در این صورت
هرکاری که انجام میدهی از صدق دل است و
میدانی که انها هم همینطورندو میرسی به این
نقطه که همه دوستدار تواند و تودوستدار انهاو ریا
و نقاب در چهره هانیست و..............البته که
نااگاهی خود درد دیگری است و مجال دیگر
میطلبد
گر ره دهم اه را از دم بسوزم باد را
حدی است هربیدادرا این حدهجران تا کجا
|
|
روم به گلشن رضوان که مرغ ان چمنم
تاریخ تقسیم میشود به ادوار تا بتواند زندگی بشر
را در هر برهه تعبیر و تفسیر کند و با اینکه از
استقلال علم جامعه شناسی مدت زیادی نمیگذرد
این علم اهمیت خود را یافته است و کمک تاریخ
میشود تا تبین کند چرائی زندگی جامعه را ودر
هرمنوتیک چون و چراها میرسیم به دوره حال و
اینکه بزرگترین مشکل انسان در قرن بیست و یکم
چیست که من در این وادی وارد نمیشوم اما اینکه
مشکل اجتماعی فعلی ایران و ایرانیان چیست
درد مشترک است و پرداختن به ان وظیفه
ماست و لذامن از شما میپرسم که:به نظر شما
اگر از صد ها گرفتاری و درد و مشکل فقط یکی را
بایدبزرگ کرد و بان بها داد ان درد چه میتواند
باشد؟
من نیز چون شمانظر خود را دارم که در ادامه
مطالب بعرض خواهم رساند.
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را
شهر یاران بودو خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر امد وشهریاران را چه شد
وقتی که از نزدیکترین کسانت انتظار محبت داری و بجای ان
زخم زبان میشنوی میتوانی بقول ان روانشناس ریلکس بمانی؟
و یا تو هم بدنبال بهانه ای خواهی بود تا یکی دیگر مظلوم تر
از خود گیر بیاوری و عقده بر او بگشائی و این چنین است
که ادب جای خود را به تهمت ها و توهین ها میدهد و ارزش ها
عوض میشوند و اگرهم بخواهی رعایت کنی گفتارت میشود
لفظ قلم حرف زدن و وفاداریت را خریت حساب میکنند
(گاهنامه خانم ندا –ح) و دلها از هم دور میشوند و تنهائی بر
انها حکومت میکند و چه حکومت مستبدانه ای و انگاه
برای عقب نماندن از قافله هر کس داشته خود را بزرگ میکند
تا خودی بنماید و سر کوفت را جبران نماید و فراموش میشود
مهربانی .... رحمانیتی که رب العالمین خود را بان موصوف
کرده است در بندگانش فراموش میشود و هر چه بدنبال ان
بروی کمتر خواهی یافت ....................................
صفای بوستان از "دوستان" است
او نمیدید و از دور خدایا میکرد
خوشبختی در همین نزدیکی است شاید پشت پنجره
اطاقت باشدو شاید در باغی که بهار را بهانه کرده و
خود را ارایش نموده تا تو عزیزترین بوسه عطر باغ را
در مشام حس کنی و به خوشبختی برسی و برایت
میگویم خوشبختی در قلب توست کافی است
عروس زیبای دل را اجازه پرواز دهی و پنجره را
باز کنی و باغی را بهانه نمائی و به اون برسی
و تو این همه نگران فردائی که هر گز تمام
نخواهد شد
یک لیوان پر از اب را اگر در دستت ده دقیقه نگهداری
دستانت خسته نمیشوند اما اگر همان لیوان اب را با
همان حجم اب ده ساعت در دست نگهداری دستت
خسته میشود ا.
نگرانیها هم همین طورند زیادی در دل که نگه شان
بداری اذیت میشوی و بخود رنج میدهی و افسوس
که تو توجیه گرخوبی هستی و من اب در هاون
می کوبم
زمان خوشدلی در یاب و در یاب
که دایم در صدف گوهر نباشد