تبليغاتX
فریدون - نمیدانی از خود رهایم کرده ای
پنجشنبه بیستم دی 1386
نمیدانی از خود رهایم کرده ای
 

دوشنبه ها روز من است یعنی از کودکی بوده در این روز از هفته خوشحالم و سر مست و دوستان هم تا توانسته اندهم کمکم کرده اند و هم در این شادی شریک بوده اندتاریخ تولداین وبلاگ هم  از دوشنبه شروع شده و در یکی از همین دوشنبه هامن اورا بتوسط همین وبلاگ یافتم و حالا شده مونس من و سنگ صبور م

هر چند تا حالا ندیدمش اما از تمام رازهای زندگیم اگاه است و حتی اسراری راکه تا بحال بکسی نتوانسته بودم بگم بهش گفته ام و این روزها او هم دارد بمن اعتماد میکند و اماهنوز   اطمینانش کامل نشده است .نمیدانم چرا؟

بیچاره پرنده در این روزهاکه همه چیز زیر برف پنهان شده بی دونه مونده  و تو به

براقی برف فکر میکنی و بیاد برف بازی کودکانه مشتی برف برمیداری و میمونی که

بر سرکی بزنی. اشیان پرنده هم برفی شده و شکم گرسنه اش اواز را از یادش برده

است و تو دلت میخواهد سوت بزنی تا گرمی دلت سردی هوای بیرون را از یادت ببرد

 

امشب ماه محرم خون خورشید را بمشام میرساند و یادم میافتد که شیون با زینب معنی یافته است شیونی که در طول تاریخ فریاد مظلومیت زنانه ای است که دلش در میدان جنگ است و خون دادن  همچو برادر ارزویش "اما نگهداری امانت شهدا را برشانه دارد ورسالت پیام رسانی برعهده .  ارزو بردل هم  شیون برادر داردوهم شیون ارزو.  و این شیون ارزوی زینبی  در  تاریخ مانده است و زینب شده است جلوه  زیبا ی بی قراری

يک زن ميان محملی، اندر غم و تاب و تب است

اين زن صدايش آشناست،ای وای من او زينب است


نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب