سرما را او هم قبول کرده است نوازش های روشنی
بخشش را دوست دارم درب های ماشین را میبندم و
میخواهم با یاد اخرین پست سایت گاهنامه خانم ندا
تنها تو ماشین دوری بزنم تا ارامشی بیابم در اولین پیچ
چشمم به پارچه های روی دیوار میافتد که بمناسبت ماه
محرم نصب شده اند و هر کس بنا به بضاعت خود در
انها چیزی نوشته و یا نقشی نگاشته است شهر بعد از
عاشوراسکوت محزونی دارد و این حزن بمن که از درون
بهم ریخته ام سرایت میکند به چراغ قرمز رسیده ام بر
خلاف میلم میایستم یاد شمعهائی نذری میافتم که برای
روشنی اشیان دوستی باید روشن میشدند و خاموش
ماندند.چراغ قرمز چقدر طولانی شده حوصله ام سر
میرود در اولین محل مناسب پارک میکنم دست ها بالش
سر میشوند روی فرمان ماشین.رویای سبکبال تنها
شده است ان هم تنهائی که هیچ کس قادر به درک
کردنش نیست . بانوی برفی طغیان کرده است و
میخواهد همه اب ها را گل بکند. ننه سر مابه خانه
شادی رسیده است. شکستنی از مردی میگوید که جای
برادر را غصب نموده است. زهرا که پر برواز میخواست تا
اوج بگیرد توسط خانها شاید هم اقا خانها اشفته شده
است . بانوی شیرازی که زاهد بود و نصیحت گو با یک
صحبت بهم میریزدو میخواهد اگر به ریا هم شده از زبان
تو حرف و حدیث خود را بشنودو لیلی کشی را پیشه
سازدبرای تزکیه نفس و افزودن برزهد.میخواهم کانال
تصاویر خیال را عوض کنم اما همه کانال های خیال
مفهوم کما و بیش یک نقل را دارند . همان بهتر که درد
خود بچاه ویل بگوئی چاه ویل اینترنتی..بعضی وقتاکه تنها
توی ماشین میشینی و هی دور میزنی توی خیابون و
فکر میکنی... اونوقته که از ترافیک و چراغ قرمز و
شلوغی و هر چیزی که مانع حرکت ماشین بشه
میخوای لذت میبری... نمیشود. هیولای درون نمیگذارد.او
هم کوتاه بیاید هیولای بیرون ابستن است تا در درونت
هیو لاهای درون زاده شوند.تا ترا با خود ببرند .
دوستان این پست را بر خلاف میل باطن نوشتم و
نمیخوام نظری داده شود