یکشنبه هفتم بهمن 1386
يك سبد ارزو دو سبدنگراني
پرنده در این اشیان ارزوها داشت:
من دلم میگیرد
وقتی از پنجره میبینم
بر بلندای ان درخت تنومند بزرگ(۱)
اشیان کوچک پرنده (۲)
که بامیدی ساخته بود
فرو میریزد به باد(۳)
و تو از عشق پرنده به درخت میگوئی
درختان روز قیامت بکجا خواهند رفت
چه کسی بادرا سرزنش خواهد کرد
۱ـدرخت =مرد ۲ـپرنده=زن ۳ـباد=اداب و سنن
گفتمش دل می خری؟ پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو، تنها بخند
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود
نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب
