گفته میشود همه چیز بقول فروغ فرخزاد در یک
دهان سرد مکنده به نقطه تلاقی و پایان میرسند
اما خاک در همان حال که مولد حس فنا و پایان
است مولد حس ابدیت نیز هست خاک در من
احساس ابدیت پدید میاورد و بویژه در بهار تنها
به حربه بهار است که درختان در کوچه ها و
خیابانهای شهرهادیده میشوندو چندان از
طراوت سبز بهاری میدرخشند که خیابان
را تحت تاثیر قرار میدهند و من می اندیشم
که این همان خیابانی است که در تابستان
و پائیز و زمستان بود در ان فصل ها خیابانها
هم تکراریند و گویی درختان پشت بمن دارند
و جلوه شهر میگیرند و گم میشوند در قلعه ای
که انسان پیروز بر منطق طبیعت در ان مسکن
گزیده است اما در شهر هیچ چیز ابدی نیست
همه چیز تاریخ و زمان تولید و انقضا دارد
و تو باید مواظب هزار بعد و چهره باشی
تا زندگی را نبازی و این کارکه از توانت
خارج شد نگرانی بسراغت می اید و میمانی
در تعلیق میان ابدیت و فنا. طبیعت ثانوی از
همین جا ناشی میشود. زندگی در یک
فضای معلق و بی بنیاد . زندگی در غفلت
از ان تشویش بنیادین جاری است . بهار
که میشود درختان با طراوت خود هجوم
میاورند مثل نمی از هوشیاری و من از تو
میخواهم که این را قدر بدانی و خماری
بهار رادر رویاپیوند دهی تا شاید ارامشی
که من برایت ارزو دارم را بیابی .موافقی؟
