تبليغاتX
فریدون - خوشا ازدل نم اشکی فشاندن...به ابی اتش دل را نشاندن
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
خوشا ازدل نم اشکی فشاندن...به ابی اتش دل را نشاندن
خاک منزل اصلی است سر انجام در انجاست که

گفته میشود همه چیز بقول فروغ فرخزاد در یک

دهان سرد مکنده به نقطه تلاقی و پایان میرسند

اما خاک در همان حال که مولد حس فنا و پایان

است مولد حس ابدیت نیز هست خاک در من

 احساس ابدیت پدید میاورد و بویژه در بهار تنها

به حربه بهار است که درختان در کوچه ها و

 خیابانهای شهرهادیده میشوندو چندان از

طراوت سبز بهاری میدرخشند که خیابان

را تحت تاثیر قرار میدهند و من می اندیشم

 که این همان خیابانی است که در تابستان

و پائیز و زمستان بود در ان فصل ها خیابانها

هم تکراریند و گویی درختان پشت بمن دارند

و جلوه شهر میگیرند  و گم میشوند در قلعه ای

که انسان پیروز بر منطق طبیعت در ان مسکن

گزیده است اما در شهر هیچ چیز ابدی نیست

همه چیز تاریخ و زمان تولید و انقضا دارد

و تو باید مواظب هزار بعد و چهره باشی

  تا زندگی را نبازی و این کارکه از توانت

 خارج شد نگرانی بسراغت می اید و میمانی

در تعلیق میان ابدیت و فنا. طبیعت ثانوی از

 همین جا ناشی میشود.  زندگی در یک

 فضای معلق و بی بنیاد . زندگی در غفلت

از ان تشویش بنیادین جاری است . بهار

که میشود درختان با طراوت خود هجوم

میاورند مثل نمی از هوشیاری و من از تو

 میخواهم که این را قدر بدانی و خماری

 بهار رادر رویاپیوند دهی تا شاید ارامشی

 که من برایت ارزو دارم را بیابی .موافقی؟

نوشته شده توسط فریدون در | | لینک به این مطلب